تبليغاتX
1. كلبه شعر
2008/2/29
موسیقی عصر-شعری از بودلر به اضافه 4 ترجمه

Evening Harmony

The hour has come at last when, trembling to and fro,
Each flower is a censer sifting its perfume;
The scent and sounds all swirl in evening’s gentle fume;
A melancholy waltz, a languid vertigo!

Each flower is a censer sifting its perfume;
A violin’s vibrato wounds the heart of woe;
A melancholy waltz, a languid vertigo!
The sky, a lofty altar, lovely in the gloom,

A violin’s vibrato wounds the heart of woe,
A tender heart detests the black of nullity,
The sky, a lofty altar, lovely in the gloom;
The sun is drowning in the evening’s blood-red glow.

A tender heart detests the black of nullity,
And lovingly preserves each trace of long ago!
The sun is drowning in the evening’s blood-red glow …
Your memory shines through me like an ostensory!

Charles Baudelaire

ترجمه ها: 

سهیل آقازاده:

اينك زمان لرزيدن است

عطرها به خواب مي روند

در بستر مجمرگون گل ها

رنگ ها به رقص در مي آيند

در آغوش رام عطرهاي شبانه

و نغمه اي سودازده

و رخوتي سست!

 

عطرها به خواب مي روند

در بستر مجمرگون گل ها

اندام لرزان موسيقي زخم مي زند حسرت را

نغمه اي سودازده

رخوتي سست

آسمان با محراب بلندش فرو مي غلتد در سايه ها

 

اندام لرزان موسيقي زخم مي زند حسرت را

و قلبي نيك خواه غرقه خشم مي شود

از سياهي هاي نيستي

آسمان با محراب بلندش فرو مي غلتد در سايه ها

و خورشيد به خون مي نشيند درعصر سرخ گون

 

قلبي نيك خواه غرقه خشم مي شود

از سياهي هاي نيستي

و مصلوب مي كند ترانه هاي گذشته را

خورشيد به خون مي نشيند در عصر سرخ گون

و خاطره ات جان مي گيرد بر اندامم

چون ظرفي مقدس از براي نيايش

فرهاد فرهنگ فر:

هنگامه گیجی و تلو خوردن،

هر گل مجمری عطرافشان،

پیچش رایحه ها و نغمه های گوش نواز،

بوی دلنشین غروب،

رقصی پر توهم، هم آغوش سرگیجه ای سست،

هر گل مجمری عطرافشان،

نم نوای سازی که زخم می زند بر قلب سنگین اندوه،

رقصی پر توهم، هم آغوش سرگیجه ای سست،

آسمان، جایگاهی رفیع، دوست داشتنی در، گاه دلتنگی ها،

نم نوای سازی که زخم می زند بر قلب سنگین اندوه،

و دلی نرم که می شورد، علیه سیاهی های پوچ،

آسمان، جایگاهی رفیع، دوست داشتنی در، گاه دلتنگی ها،

نشست خورشید بر غرقاب تابش خونین غروب،

دلی نرم که می شورد، علیه سیاهی های پوچ،

و عاشقانه حفظ می کند، هر رد پایی از گذشته های دور!

نشست خورشید بر غرقاب تابش خونین غروب...

یاد تو می درخشد در وجودم همچون عشایی ربانی!

سعید نجفی برزگر

آخر فرارسید آن ساعت

که می لرزید در شک ِ رسیدن و نرسیدن

هر گلی چون عودی ست

که می فشاند رایحه اش را ؛

عطرها و آواها

فرو می روند در گرداب ِ بخار ِ عصرگاهی

والسی غمگین...

سرگیجه ای سست ... !

 

هر گلی چون عودی ست

که می فشاند رایحه اش را

ترانه ی ِ ویولن زخم می زند

دل ِ پریشانی ها را

والسی غمگین

آسمان، مهرابی بلندپایه، دوست داشتنی تر در تاریکی ها،

 

ترانه ی ِ ویولنی

زخم می زند دل ِ پریشانی ها را

نازک دلی بیزار است از سیاهی ِ پوچی ها

آسمان،

مهرابی بلندپایه،

دوست داشتنی تر در تاریکی ها،

خورشید

غرق می شود در خونابه ی ِ غروب

 

نازک دلی بیزار است از سیاهی ِ پوچی ها

و نگاه می دارد ردپای ِ گذشته های ِ دور را

خورشید غرق می شود

در خونابه ی ِ غروب

و خاطره ات در عبور از من

می درخشد

همچون زرینه ظرفی مقدس...

محمد حسن مصلی نژاد

زمان، زمان نواختن

 

شکوفه ، مجمر عطر افشان  

 

عطر و  الحان  در هرم عصرگاهی  ، چرخان 

 

رقص ها  محزون  ،  سرگیجه ها  بی جان   

 

 

 شکوفه ، مجمر عطر افشان 

 

ناله ویولن،  زخمی بر قلب اندوه

 

رقص ها محزون  ،  سرگیجه  ها بی جان   

 

آسمان با   قربانگاه عظیم ،  شبانگاه  با محبوب

 

 

ناله ویولن،  زخمی بر قلب اندوه

 

 قلب های شکسته ، گریخته  از تیرگی عدم 

 

آسمان با  قربانگاه عظیم ،  شبانگاه  با محبوب

 

خورشید غرقه در تابش خون رنگ غروب 

 

 

 

قلب های شکسته ، گریخته  از تیرگی عدم 

 

عاشقانه  در تعقیب خاطرات  دور   

 

خورشید ، غرقه در تابش خون رنگ غروب 

 

خاطره ات تابیده بر من،  انگار  ظرف زرین نان   

+ نوشته شده در 20:30 توسط سهیل آقازاده.